داشتم تو دانشگاه ول ميگشتم كه دوست جون دستور داد برو سايت وبتو آپ كن
. آخه ميدونين از ساعت 4-1 كلاس فيزيك داشتم كه تشكيل نشد حالا بايد تو دانشگاه بمونم كه چيه؟ كلاس بعدي ساعت پنج، كه اونم معلوم نيست تشكيل بشه يا نه. يكي نيست بهم بگه مگه مجبور بودي 31 بري دانشگاه كه اين بلاها سرت بياد!
خوب آخه دوس جون چي بنويسم؟ آخه حرف زدنم نمياد.
خوب بذار بگم تو اين چند روز چي كارا كرديم. روز اول كه رسيديم كلي كاركرديم از اون جايم كه تو خونههامون تابستونيه فقط خورده بوديم و خوابيده بوديم بعد از انجام تميزكاريه اتاقمون عضلههامون گرفته بود
(البته در مورد من اين طور بود پلوتنو نمي دونم ولي اونم خسته شده بود) خلاصه بعد كلي نظافت اتاقمون تميزو خوكشل شد. اين دفعه ديگه تجهيزاتمونم كامله اتاقمون يه كم شبيه خونه شده. قرار بود دوتا از دوستامون بيان هم اتاقيمون بشن كه فعلا معلوم نيست كه بشه يا نه. ولي كاش بشه آخه ميدونين تو خوابگاه آدم با هر كسي نميتونه بسازه به خاطر همينم بهتره طرفاشو بشناسه فعلا كه دو تا از ورودياي كارداني به كارشناسي اومدن جاشونو پهن كردن تا بعد خدا چي بخواد. 
ازون جايي كه من همين طوريش ضعف مي كنم و فشارم مي افته مامانيم بهم اجازه نميده روزه بگيرم (درجريان كه هستيد ضعف سر امتحان فيزيك ميگم) ولي چه فايده! روزه بگيرم خيلي سنگين ترم. فقط با پلوتون افطاري و شام ميخورم، يه وعده در روز. 
ديروز رفتيم كلي خريد كرديم. آخه يكي نيست بهمون بگه بابا چه خبره مگه؟ حالا هوسم ميكنين يكي يكي بخرين! ولي خداييش نميشه من و پلوتن وقتي ميريم تو مغازه هر چي ميبينيم هوس ميكنيم كه بخريم. بعد كافيه يه بار ما رو وقتي از مغازه ميايم بيرون بينين. تا برسيم خونه دعادعا ميكنيم كه از بچه هاي دانشگاه كسي مارو نبينه! اي بابا نخند بچه اصلا ببينه خوب داريم زندگي ميكنيم ديگه . 

پاورقي:
اين شكلكا رو از رو بيكاري گذاشتما. 